کفشهایت را اگر در بیاوری
کمربندت را
ساعت و هرچیز فلزی را
گوشی و لپتاپ را
اگر بگذاری روی میز
چوبش را اگر بر بدنت بلغزاند
از بالا تا پایین
زیر بغلها
کف پاها
درز و پاچه شلوار را اگر بگردد
رد میشوی یک بار دیگر
از مرز ابرهای این آسمان و آن آسمان
چند بند انگشت دورتر
روی نقشه
مرز سیاهی کشیدهاند
با ابرهای بارانی
که از چشمهای من
گریه میکنند